
ندای قم / یادداشت / دکتر موسی صباغیان، استاد زبان و ادبیات فارسی؛ بادی سرد وزیدن گرفت و برای بیدهای مجنون لالایی سر داد.
ابری متراکم فضای عالم را پوشاند. غروبی بس دلتنگ و غمگین در نهم اسفند پدیدار شد. رنگهایی پرید. آسمانی کبود رخ نمود. تیشهای بر پیکر باغی فرود آمد و سرو قامتانی از ریشهی آن روییدند و بر آمدند.
انعکاس آهی از کوهی سترگ برخاست. آتش در جماعتی افتاد و آنان سپندوار جهیدند. در این روزهای سرخ، اناری از درخت آزادگی چیده شد و تَرَک بر تنش صد دهن وا کرد. هزاران گل در باغ ایران، کنار لالهای از داغش گریبان دریدند.
آه ای عدو! دوصد لعنت تورا. کمانِ کین کشیدی و در کمینِ« امین» نشستی.
علی جان! تمام واژههای دلنوشتهام عزادارند و ابراَندود و اشکآلود. من آن شمعم که اشک و آهی در جان و تن دارد. ای چراغ کشته! بی تو شمع فرو مردهام. دیگر شرارهای بر زبانم نیست و از حکایت شبهای تار، لب فرو بستم. ای هفت آسمان من! در هوایت ذرهوارم.
آه ای امام آینهها!
در حیرت روی روشن تو خیره ماندهایم. این روزها چقدر آشفتهام. مانند کلافی کلافهی توام. آشفته حال کلام توام. آنجا که سرودی و گفتی:
می کند آشفتهام همهمهی خویشتن/ کاش برون میشدم از همهمهی خویشتن
طفلانه بر سر دامان عشق، سرنهادی و زمزمهی عشق مدهوشت کرد.
ای قرص ماه! شبهای تار جهان را برافروختهای و پابرجا و قرص ماندهای و هزاران ستارهی سوخته، گِردت درخشیدند.
ای لب عطشان! ای شهید عشق!
ای ناخدای کشتی عز و آزادگی در موجخیز دریای متلاطم!
ای فصلالخطاب کلامت در اوج آشوب و فتنهها!
آینهها میگویند برخیز. روحی له الفدا برخیز!
ای بلانوش روزهای واقعه برخیز!
ای تکیهگاه و زیباترین لحظههای خلوت من! تنها ترم مکن. از حضور سرشارم کن!
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم.



