
ندای قم / یادداشت / سید رضا دهناد ؛ سردار شهید عباسعلی فرزندی را از سال ۱۳۶۲ میشناختم؛ زمانی که مسئول پرسنلی رزمی سپاه منطقه یک بود و مسوول دفتر جنگ، حالا که به حساب میآورم، میشود درست ۴۳ سال پیش. سپاه منطقه یک آن روزها مجموعهای بود از استانهای زنجان، سمنان، قزوین، اراک و قم؛ مجموعهای که بار سنگین تأمین نیروی انسانی لشکر پیروز علیبنابیطالب(ع) را بر دوش داشت. در آن فضای سخت و سرنوشتساز، آدمها را نه با حرفهایشان، که با تصمیمها و ایستادگیشان میشناختیم؛ و فرزندی از همانها بود که زود میشد فهمید اهل تعارف نیست.
آنهایی که او را میشناختند، خوب میدانستند چقدر قاطع بود. قاطعیتش از جنس تندی و خودنمایی نبود؛ از جنس انجام وظیفه بود. برای او «کار» فقط یک مسئولیت اداری نبود؛ تکلیف بود. اولویت اولش پشتیبانی از لشکر بود؛ اینکه نیرو درست و بهموقع برسد، اینکه کار زمین نماند، اینکه حق کسی ضایع نشود و اینکه جبهه بیپشتوانه نماند. با هیچکس رودربایستی نداشت، چون با «وظیفه» رودربایستی نداشت. بیتکلف بود و جدی؛ اما در همان جدیت، اخلاص موج میزد. آدم وقتی کنارش میایستاد، حس میکرد جنگ برای او یک شعار یا یک موج نیست؛ زندگیاش است، اولویت قلبش است.
عاشق امام بود؛ نه از سر احساسات لحظهای، از سر باور. تکلیفمحور بود، و همین نگاه تکلیفمحور، او را از خیلی لغزشها حفظ میکرد. عجیب این بود که در عین آن صلابت، مهربان و صمیمی هم بود. کسی اگر پای درد دل میآمد، میدید پشت آن چهره جدی، قلبی هست که میفهمد و همراهی میکند. به ضوابط شرعی سخت مقید بود؛ نه برای اینکه به دیگران نشان بدهد، بلکه چون حقیقتاً باور داشت. علاقهمند به روحانیت بود و احترامش به اهل علم و دین، احترام ظاهری نبود؛ از جنس ارتباط درونی و اعتقاد بود. اهل مطالعه بود، اهل نهجالبلاغه بود، اهل عمل بود؛ و اینها را در رفتار روزمرهاش میشد دید، نه فقط در حرف.
آن مقطع هنوز ازدواج نکرده بود بود. یک روز از سر شوخی به او گفتم: «تا کی میخواهی مجرد بمانی؟» با همان لبخند آرام و نگاه بیحاشیهاش گفت: «بسمالله، آستین بالا بزن؛ من آمادهام.» همین یک جمله برای شناختن جنس آدم کافی بود؛ بیادعا، ساده، و در عین حال تصمیمدار. من به مادرم گفتم و ایشان هم دستبهکار شد. دختر بسیار شایستهای معرفی شد؛ فرزند یکی از همسایگان مادرم. و آن وصلت، واقعاً مبارک شد؛ زندگیای که انگار بر مدار همان اخلاص و سادگی شکل گرفت.
دو سال پیش، در گردهمایی «یاد یاران» دوباره دیدمش. با همان روحیه. انگار زمان نتوانسته بود از آن استواری کم کند. از دیدنش خیلی خوشحال شدم؛ آدم وقتی بعضی چهرهها را بعد از سالها میبیند، دلش قرص میشود که هنوز کسانی هستند که همانطور ماندهاند: صاف، شفاف، بیتکلف.
امروز اما خبر شهادتش را شنیدم و واقعاً متأثر شدم؛ باورم نمیشد. آدم گاهی فکر میکند بعضیها باید بمانند، چون بودنشان دلگرمی است. اما شهادت، پایان چنین آدمی نیست؛ ختم یک مسیر نیست، تکمیل آن است. او واقعاً حیات طیبه داشت. رفتار و گفتارش ترجمه احکام بود؛ نه از سر سختگیری بیروح، بلکه از سر ایمان زنده. اهل امر به معروف بود؛ با رعایت ضوابط شرعی با کسی تعارف نداشت، چون با خدا تعارف نداشت. شفاف بود. اهل نماز اول وقت بود. و همینهاست که وقتی خبر رفتنش میرسد، آدم میگوید: «واقعاً حیف شد…»
با این حال، در دل این اندوه، یک حقیقت آرامکننده هست: بعضی آدمها رفتنشان هم درس است. عباسعلی فرزندی از آنها بود؛ مردی که جنگ برایش اولویت بود، دین برایش خط قرمز بود، اخلاص برایش هوا نبود، و تکلیف برایش مسیر بود. خدا قبولش کند؛ و به ما هم توفیق بدهد که لااقل ذرهای شبیه آن ترجمه زنده ایمان باشیم.


