
ندای قم / یادداشت /سید محمد موسوی؛ انسانهای بزرگ وقتی از دنیا میروند، تنها یک نفر از میان ما کم نمیشود؛ گویی بخشی از یک روزگار، با آنان به خاک سپرده میشود.
مردانی که عمر خویش را در هیاهوی دنیا نگذراندهاند، اما سالها با فکر و اندیشه خود، با کلام خود، با منش و رفتار خود، دلهای هزاران انسان را به سوی خدا و اهلبیت علیهمالسلام سوق داده اند.
واعظ شهیر *مرحوم حجتالاسلام والمسلمین حاج شیخ عبدالسید محمودی* از همین قافله بود؛
مردی که بیش از شش دهه از عمر خویش را بر فراز منبر گذراند و شهر به شهر و دیار به دیار، پیام قرآن و عترت را به مردم رساند.
حافظ قرآن بود و کلامش با آیات الهی اُنس داشت. آیه و حدیث را برای زینت سخن نمیآورد؛ سخنش از جنس محفوظات خشک و بیروح نبود؛ قرآن و روایت را از صفحه کتاب به متن زندگی مردم میآورد. آنچه میگفت، شنیدنی بود و مهمتر از شنیدنی بودن، کاربردی بود. مردی بود که منبر را میشناخت.
مردم پای منبرش مینشستند تا چیزی برای زندگی خویش با خود به خانه ببرند. و چه بسیار مردمی که سالها پیش، در حسینیه ها و مساجد، بازارها و تکیه ها ، پای منبر او نشستند و چه بسا خودشان نمیدانند که بخشی از ایمان، معرفت و خاطرات دینیشان را از همان روزها به یادگار بردهاند.
در وعظ و خطابه صاحب سبک نوینی بود، که این امر باعث جذّابیت هرچه بیشتر منبرهای ایشان برای مستمعین بود. در روزگاری که منبر هنوز یکی از مهمترین رسانههای دینی جامعه بود، صدای او از مسجد و حسینیه فراتر میرفت و در دل مردم جای میگرفت. منبر او مدرسه ای بود با هزاران شاگرد.
جمعیتش چنان انبوه بود که صدها بلکه هزاران نفر گوش به کلامش می سپردند .او از نسلی بود که منبر را نه فقط جایگاه معاش بلکه جایگاه تکلیف میدانست.
پیش از انقلاب اسلامی، در روزگاری که گفتن سخن حق هزینه داشت، منبر او رنگ اعتراض نیز به خود گرفت. نسبت به سیاستهای فرهنگی حکومت پهلوی و رواج بی دینی و بی عفتی اعتراض کرد و در این راه طعم زندان و تبعید را چشید . چنین سابقهای را نمیتوان فقط شرح حال یک منبری دانست، بلکه این بخش مهمی از هویت اوست.از اصحاب و ارادتمندان زعیم عالی قدر شیعه مرحوم آیتالله العظمی آقای حاج سید محمدرضا موسوی گلپایگانی بود و سالیان متمادی با فرزند ایشان مرحوم حجه الاسلام و المسلمین حاج آقا مهدی گلپایگانی دوستی دیرینه ای داشت.
ارتباط او، تنها یک ارادت معمولی نبود، در امر تبلیغ، مورد مشورت و اعتماد ایشان بود؛ و چه افتخاری بالاتر از اینکه آن مرجع بزرگوار، توان تبلیغی و دینی یک منبری را بشناسد و از تجربه و نظر او بهره گیرد.
در کنار مبارزات سیاسی،خدمات اجتماعی و فرهنگی بسیاری را در مناطق محروم تحت اشراف آیت الله گلپایگانی و با مشورت و هدایت فرزند ایشان دنبال میکرد. تا آنجا که بر طبق اسناد موجود، ساواک ایشان را نماینده آیت الله گلپایگانی میدانست.
در بسیاری از سفرهای تبلیغی مرحوم حاج آقا مهدی گلپایگانی، ایشان را همراهی میکرد. میگفت : در سال۱۳۵۷ که زلزله طبس اتفاق افتاد من زندان بودم و در آخرین سفر حاج آقا مهدی گلپایگانی که برای رسیدگی به ایتام بازمانده از زلزله، عازم طبس شد، توفیق همراهی ایشان را نداشتم و ایشان نیز در سانحه تصادف به شهادت رسید.
از دیگر اقدامات ماندگار و اثر گذار ایشان ،اهتمام و توجه به آموزش علوم دینی بانوان بود. با نظر آیت الله گلپایگانی تلاشهای گسترده ای را برای راه اندازی مدرسه علوم دینی دختران آغاز نمود که منجر به تأسیس مدرسه علمیه مکتب زینب شد. سالیان متمادی با اعزام طلبه های خواهر به شهرهای مختلف ایران برگ زرین دیگری در راه دفاع از مکتب و مذهب از خود بر جای گذاشت.
و اما روزگار همیشه با مردان خود همانگونه که شایسته است رفتار نمیکند. مردی که سالها در راه خدمت به مکتب و مذهب شهرها را پیموده بود، ناگهان در خانه ماند و سالها در سکوت و رنج بیماری زیست. بیست سال خانهنشینی، برای مردی که عمر خود را در راه تبلیغ دین سپری کرده بود، کم مصیبتی نبود.
چه بسا خداوند برای او چنین مقدر کرده بود که او را از منبر خلق به خلوت خویش ببرد تا پاداش سالهای خدمتش را در جایی دیگر بنویسد.
و اما امروز… واعظی که زمانی هزاران نفر برای شنیدن سخنش گِرد منبر او میآمدند، در غربت تشییع شد و قدمهای اندکی او را بدرقه کردند.
چه تلخ است فاصله میان دیروز و امروز!
نسلی که او را میشناخت، آرامآرام از میان ما میرود؛ مجالس تغییر کرده، منبرها شکل دیگری گرفته و بسیاری از آن نامها و چهرههایی که روزگاری برای مردم شناختهشده بودند، امروز در هیاهوی زمانه غریب ماندهاند.
تلخترین بخش ماجرا نیز همین است.
چهره های ماندگاری همچون مرحوم آقای حاج انصاری، مرحوم آقای آل طه و مرحوم آقای محمودی و بزرگان دیگری که هریک در زمان خود آبروی منبر و خطابه بودند.
نامهای جاویدان و یادهای گرامی.
بی تردید در گوشهای از این سرزمین، هنوز کسانی هستند که با شنیدن نام مرحوم آقای محمودی، یاد ایام جوانی خود کنند که در مسجد یا حسینیهای مینشستند و ساعتها به منبر ایشان گوش میدادند و از چشمه زلال معارف الهی سیراب می شدند.
این است میراث واقعی یک منبری عالم و آگاه به زمان. میراث او، آدمهایی هستند که پای منبرش ساخته شدند.
قرآن کریم میفرماید:
«إِنَّا نَحْنُ نُحْیِی الْمَوْتَىٰ وَنَکْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ»
ما مردگان را زنده میکنیم و آنچه پیش فرستادهاند و آثار آنان را مینویسیم.
و چه چیزی برای یک مبلّغ دین، زیباتر از این آثار. هر آیهای که به دیگران آموخت؛ هر روایتی که دل کسی را روشن کرد؛
هر جوانی که پای منبرش با اهلبیت علیهمالسلام مأنوس شد؛ هر دلی که با سخنش به خدا نزدیکتر شد؛ و هر سخنی که در روزگار سخت، برای دفاع از دین بر زبان آورد، شاید همان «آثاری» باشد که امروز در دفتر دیگری ثبت شده است.
او رفت؛ اما یک سؤال برای ما باقی گذاشت:
*ما با میراث منبرهای نسل او چه کردهایم؟* آنان را به یاد میآوریم؟ سخنانشان را ثبت کردهایم؟ خاطراتشان را نوشتهایم؟
آیا نسل جوان را با آنان آشنا میکنیم؟ افسوس که گاهی جامعه، مردان خود را وقتی میشناسد که دیگر در میانش نیستند؛ و آن هنگام نیز دیر شده است.



